پست قبلی می خواستم از دلتنگیام بنویسم، از اینکه از اطرافیانم دلگیر بودم. از اینکه یه جاهایی واقعاً طوری منو شکستن که خودم صدای خورد شدنمو به وضوح شنیدم، ولی منصرف شدم. این پست هم فقط به همین چند خط راجع به این موضوع قناعت می کنم، چون می بینم حرفهای گفتنی و مسائلی که ارزش فکر کردن داشته باشه، طوری که برام مفید باشه تا مضر، خیلی بیشتره. به خودم گفتم همه اینا رو می سپارم به خدا و گذر زمان، امیدارم که همه چی درست بشه.
کاش شبانه روز به جای ۲۴ ساعت، ۳۶ ساعت یا حتی ۴۸ ساعت بود! وقت کم می یارم یه خروار کتاب نخونده گذاشتم جلوم با یه برنامه ریزی که تا الان ای بدک نبوده. ولی کار عقب مونده زیاد دارم.با وجود داشتن کلاس یک دست و بچه های پایه و اساتیدی که یه مقدار دلشون برای ما دانشجوهای فلک زده سوخت، به دلیل گرمای غیر قابل تحمل کلاسها رو سه هفته زودتر از موعد مقرر تعطیل کردیم! برای همینه که من الان اصفهانم و با خیال راحت دارم می نویسم!
|